.:.صریر.:.

خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش * بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

 
 
  
 
خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی
 نداری غیر ازین عیبی که می دانی که زیبایی
من از دلبستگی های تو با آیینه دانستم
که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق تر از مایی

به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را
 تو شمع مجلس افروزی تو ماه مجلس آرایی
منم ابر و تویی گلبن که می خندی چو می گریم
تویی مهر و منم اختر که می میرم چو می آیی
مراد ما نجویی ورنه رندان هوس جو را
بهار شادی انگیزی حریف باده پیمایی
مه روشن میان اختران پنهان نمی ماند
میان شاخه های گل، مشو پنهان که پیدایی
کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو
دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی
مرا گفتی : که از پیر خرد پرسم علاج خود
 خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی
من آزرده دل را کس گره از کار نگشاید
 مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی
رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن
که با این ناتوانی ها به ترک جان توانایی

(رهی معیری)

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط صریر|


مطالب پيشين
» علی که باشی...
» ورع، یاریگر امام (ع)
» به بهانه روز بزرگداشت مقام زن
» اشعار جلیل صفربیگی
» آدونیس (سپهری + شاملو + فرخ زاد)
» هفته وحدت مسلمین جهان مبارک!
» صحو و سکر
» عالم ربانی عشق!
»  اگر دین ندارید...
» ترویه و عرفان عرفه در عرفات
Design By : Pars Skin